خاطرات یک انسان بی پول

bipool

این داستان زندگی واقعی یک فرد پرتلاش و امیدوار ایرانی است که در نهایت علیرغم مشکلات فراوان، توانست به موفقیت دست یابد: جوانی بود که بخاطر یک اشتباهش مجبور به ترک شهر خود شده بود.خود را به تهران می رساند، اما پشت سرش حرف و حدیث هایی بد گفته می شد ولی او خوب می دانست که چه شده است. ناامید نشده بود، فقط فکر می کرد که چه کاری انجام بدهد. یادش آمد فلان فامیلش حجره ای در بازار دارد. با هزار امید برای گرفتن سرمایه ای اندک کیلومترها پیاده روی کرد ، ولی جواب رد شنید و حتی برای نهار نیز نگهش نداشتند.

از حجره بیرون آمد. نگاهی عمیق به مغازه ها انداخت ایده هایی به ذهنش خطور کرد ولی هیچ پولی نداشت، با خودش اندیشید که چه فرصت هایی الان دارد. گوشه ای نشست و فهمید که الان فصل بهار است، پس فرصت بزرگی وجود دارد تا شبها در پارک راحت بخوابد و صبحها قدم زنان فکر کند. گرسنگی امانش را بریده بود کفشهایش پاره شده بود و پاهایش زخمی!

فکر کرد که در محله های مرفه می تواند از ته مانده غذاهایشان برای رفع گرسنگی استفاده کند. بلی موفق شد شکم خود را با غذاهای دور ریخته شده پر کند. ناگهان فکری به ذهنش خطور کرد.سریع با چند تا مغازه که گاری هم می فروختند، وارد مذاکره شد و پیشنهاد کرد به ازای کار کردن بجای مزد یک گاری به او بدهند، از چندین مغازه جواب رد شنید ولی بالاخره یکی را متقاعد کرد.

بعد از مدتی فروش مغازه بالا رفت و صاحب مغازه بخاطر فکر و تلاشش خیلی از او خوشش آمد. بعد از چند هفته مغازه دار گفت: گاری را الان می توانی برداری.

جوان هزاران فکر در ذهنش بود، از کار گردو شروع کرد. گردوها را با پوست و با بهترین کیفیت و مناسبترین قیمت پیدا کرد و مغزشان را درآورد (البته کار بسیار سختی بود ).

با خودش فکر کرد که محله های ثروتمند نشین بهترین بازارش هستند. درهای خانه ها را می زد، با صاحب خانه ها مذاکره می کرد، سفارشات را گرفته و با گاری کیلومترها راه را می پیمود و به موقع سفارشات را تحویل مشتریان می داد. دیگر فروشش زیاد شده بود و گاری خوشگلش جوابگوی کارهایش نبود. مقداری از سرمایه اش را کنار گذاشت و با اعتبار یکی از بازاری ها ماشین ژیانی خرید. نهایت استفاده را از ماشینش می برد هم خانه اش شده بود هم ماشین پخشش.

یکی از روزها کلی گردو خرید تا بفروشد ولی نیم ساعت ماشینش را پارک کرد و جایی رفت. وقتی برگشت، دید که همه اجناس را از ماشین دزدیده اند. ماشین سالارش را بوسید و تکیه ای بر آن داد. بغض عجیبی گلویش را می فشرد.حاصل چندین ماه تلاش شبانه روزیش ظرف نیم ساعت از دستش رفته ولی به خودش تسکین داد و باز به داشته هایش اندیشید. از دزدیده شدن اجناسش به کسی چیزی نگفت تا اعتبار نسبیش در بازار خراب نشود. باز جنس بصورت اعتباری خرید و فروخت.

با خودش فکر کرد که چند ساعتی اگر از خوابش کم کند، می تواند با پول کمش در کنار این کار ،کار دیگری را نیز انجام بدهد. شروع به شکستن قند کرد. این بار ماشین سالارش علاوه بر اینکه حکم خانه را برایش داشت، حکم کارگاه را نیز کسب کرد. دستانش بخاطر گردو سیاه و بخاطر شکستن قند تاول زده بود.خلاصه با تلاش شبانه روزی، سرمایه نسبتا خوبی جور کرد اما دوست داشت سفر خارج داشته باشد تا معاملات گسترده ای انجام دهد.

در لابه لای ارتباطاتش با چند نفر از دوستانش صحبت کرد و با یکی از آنها قرار و مدار سفر به آذربایجان(باکو) را گذاشت. فصل سرما شروع شده بود با رفیقش با هزار مصیبت قاچاقی وارد باکو شدند اما بعد از رسیدن، ناگهان نه خبری از رفیقش شد و نه کیفی که پولهایش را داخل آن گذاشته بود!

در آن هوای سوزناک کلی منتظر رفیقش شد و به امید اینکه حتما جایی رفته و برمی گردد چند ساعتی چشم انتظارش ماند، ولی دیگر یقین کرد که هرگز برنمی گردد.

دلتنگ ماشینش که تنها رفیقش بود شد. اشکهایش را پاک کرد و با خود گفت: گذشته ها را باید دور انداخت، باید سراغ یافتن راههایی جدید باشم.

باز گرسنگی و پیاده روی ها شروع شد، در شبهای سوزناک مجبور شد تا صبح قدم بزند تا از سرما نمیرد. باز کفشهایش خراب شد ،ذره نانی جلوی حیوانی انداخت و آن حیوان رفیقش شد و آن جوان فرصتی یافت تا پاهایش را با گرمای بدن حیوان از یخ زدگی نجات دهد.

بعد از مدتها تفکر، ناگهان فکری به ذهنش رسید، آری راهکار را پیدا کرد. جلوی مسافرخانه ها می ایستاد و با توریست ها ارتباط برقرار می کرد. اوایل چمدان هایشان را حمل می کرد، بعد مترجمشان می شد، جاهای دیدنی را نشان آنها می داد. بالاخره هم منبع درآمدی ایجاد شده بود و هم بزرگترین فرصت برای ارتباط با بازرگانان. با این درآمد بدهی هایش را پرداخت کرد.

ارتباطاتش را با بازرگانان ترکیه و روسی گسترده تر کرد. آرام آرام دستگاهای روسی خرید و در ایران به چندین برابر فروخت. کم کم وارد کار آهن الات شد. نیازهای بازار های مختلف را شناسایی کرد. وارد کار روغن های صنعتی و پوشاک نیز شد و آن جوان الان خوب می داند چگونه با بی پولی می توان به سلطانی رسید.

خاطرات یک انسان بی پول

2 thoughts on “خاطرات یک انسان بی پول

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>