داستان یک ENTP

در اینجا نوشته های یک ENTP آمده است که سعی کرده در این جملات خودش را به خوبی معرفی کند.

۱۷ سالمه تاحالا توی هیچ کارگاه شخصیت شرکت نکردم و با MBTI فقط از طریق اینترنتو و مقالات آشنا شدم.اینکه تنوع طلبم،خب این تا یه حدی خوبه ولی فقط تا یه حدی مثلا من که سال اول دبیرستان بودم برای انتخاب رشته داشتم دیوونه می شدم!!!اینقدر علایقم متفاوت و متنوع بود(وهنوز هم هست البته)که واقعا کلافه شده بودم با این حال بعد از کلی بد بختی که تصمیم گرفتم،آخرش سال دوم تغییر رشته دادم:دی و جالب اینکه توی هر دو رشته موفق بودم!!یعنی اساسا توی هر کاری که برم موفقم.

سال آینده کنکور دارم و تا حالا بیش از بیستا رشته به ذهنم اومده ورفته و من هنوز نتونستم محدوده ی مشخصی برای علایقم پیدا کنم. خب این بعضی وقتا اصلا خوب نیس چون واقعا آدم کلافه می شه!حالا این که می گم متنوع فک نکنید که بین دو سه تا موضوع کوچیک تغییر می کرد ها نه اصلا!من سه تا المپیاد جابجا کردم اول رشته ریاضی بودم بعد رفتم تجربی در عین حال به رشته ی انسانی هم علاقه داشتم یعنی کلا عاشق فلسفه و تاریخ و منطقم عاشق بحث کردنم بهترین تفریح من بحثه وجالب اینکه خیلی لازم نیست که از قبلش خودمو آماده کنم یعنی کافیه که یه نفر یه موضوع بده من در یه لحظه هم حرف می زنم هم نتیجه گیری می کنم و خلاصه همه چی!! و اصلا از اون جور آدما نیستم که روی حرف خودم پافشاری کنم و فقط یه طرف موضوعو بچسبم می تونم همه ی جنبه ها روببینم هم مثبت هم منفی،بحثو از هر دو طرف پیش می برم و هدفم یادگیری چیز جدیده نه نتیجه گیری یعنی همیشه این احنمالو می دم که من چیزی ندونم برای همین هیچ وقت صددرصد رای نمی دم حالا این طوری نیست که توی مهمونی با هر کسی که نمی شناسم شروع کنم به بحث و اینا یعنی اول باید یه نفر استارتو بزنه من خودم تا آخرش می رم.

عمرا بتونم فقط شنونده باشم یعنی وقتی یکی از دوستام داره خاطره ای می گه از تک تک واژه ها یاد یه چیز می افتم ذهنم مدام پرش می کنه از یه موضوع روی یه موضوع دیگه اصلا نمی فهمم بنده خدا چی گفت و جریان چی بود!! همین الانم همین جوره.کلا قوه ی تخیل من خیلی فعاله یعنی وقتی می گم خیلی یعنی خیلی!!!از بچگی فکر اختراع چیز های مختلف میومد به ذههنم کلا دوست دارم طعم های مختلفو با هم امتحان کنم کلی غذا تا حالا اختراع کردم که بعضی ها شون واقعا فوق العاده شدن البته اولش همه فکر می کنن دارم آشغال درست می کنم اما در آخر باید کلی التماس کنن تا یکم از اون آشغالا بهشون بدم.

اگه بخوام یه موضوعیو تعریف کنم کلی با آب و تاب و هیجان می گم خواهرم همش می گه که چرا این قدرپیاز داغ موضوعو زیاد می کنی منم می گم دست خودم نیست کلا هیجانو دوست دارم.گفتم که قوه ی تخیلم خیلی زیاده تا حدی که اگه بخوام فیلم ترسناک ببینم می میرم یعنی میام اون قسمت ترسناکو توی ذهنم بزرگو بزرگ تر می کنم و بد تر اینکه فکر می کنم روی خودم اتفاق میوفته یعنی فک می کنم طرف الان سر منو می بره!!!اصن یه وضعی خخخخ!!و بعضی وقتا می تونم تا بیست سال آیندهی زندگیمو پیش بینی کنم و حتی گاهی اینقدر عمیق توی فکر می رم که اصلا گذر زمانو متوجه نمیشم.دقتم کمه آرزوی یه نمره ی۲۰ به دلم مونده توی امتحانا امکان نداره نیم نمره بی دقتی نکنم.البته نا گفته نماند که اگه بخوام روی موضوعی دقت کنم و گیر بدم یه چیز هایی می بینم که عمرا کسی ببینه(حالا حتما می گین چشم بصیرت اما چرا دروغ انگار واقعا اینجوریه.

واینکه به حقوق طرف بیش تر از احساساتش احمیت می دم البته برای خانواده و دوستان خب احساس و اینا هست نه اینکه کلا احساس نداشته باشم(خب منم آدمم دیگه!!)ولی خب به اندازه ی بعد Tتکامل یافته نیس دلیلش هم اینه که فک می کنم حقوق آدما احساساتشونم پوشش میده چون اگه کسی به حقش برسه خوشحال و شاده.حالا شما حقوق یه نفرو زیر پا بزار بعد سعی کن آرومش کنی و بخندونیش عمرا اگه بتونی گذشته از این من فک می کنم که احساسات آدم زود گذره پس نباید خیلی بهش توجه کرد.یعنی وقتی یه بچه کوچولو رو می بینم که داره کار می کنه دلم براش می سوزه اما بیشتر به این فکر می کنم که این حقش نیس که اینجوری سختی بکشه و کلا می رم تو فکر راه حل که چی می شه که دیگه هیچ کس زندگی سختی نداشته باشه و اینا یعنی از وقتی که بچه بودم همین جوری بودم ها!!

همیشه در مورد همه چیز کنجکاو بودم و هستم می خوام از همه چیز سر در بیارم حالا حساب کنید وقتی بچه بودم پدر مادر من چه صبری داشتن!!!زندگی با یه بچه ای که همش چراچرا می کنه و این موضوع خیلی وقتا اطرافیان منو کلافه می کنه مخصوصا توی مدرسه که بچه ها اعتراض می کنن وقت کلاسو می گیری البته وقتی که می خوان زنگ کلاس بره ازم می خوان که دوسه تا از اون سوالای درست حسابی بپرسم وبعد کلاس می شه مال بچه هاو منو معلم هم یه گوشه با هم بحث می کنیم!!!

در کل آدم رکی هستم یعنی نظرمو می گم اما مودبانه سعی می کنم کسی که از من راهنمایی می خواد فک کنم و بررسی کنم بعد جواب بدم البته این موضوع قبلا نبود اما تقویتش کردم یعنی با خودم فک کردم که هیچ کس که صددرصد کامل نیست منم که از این قاعده مستثنی نیستم پس سعی کردم که خیلی عجولانه قضاوت نکنم و در گفتن نظراتم کمی تامل کنم شاید جایی اشتباه کرده باشم.از آدمای بی مسئولیت وتنبل بدم میاد خیلی!!یعنی اگه سرگروه بشم اعضای گروه(اگه تنبل باشن)بیچاره می شن و همین باعث می شه که تا حد مرگ ازم متنفر بشن(البته این نکته هم بگم که من کلا آدم دوست داشتنی هستم خودستایی نباشه ها این نظر دوستامه!!) اما اگه این جورآدمای دست من بیوفتن بد جور گیر می دم دست خودم نیست اهل ماسمالی و این حرفا نیستم کار باید به بهترین نحو آماده بشه(که همیشه هم می شه)حالا فک نکنید که من خیلی سخت گیریم ولی خیلی خوب می تونم متوجه بشم که طرف که الان کارشو انجام نمی ده به خاطر خستگیه یا تنبلی اگه که واقعا خسته شده باشه باهاش همدردی می کنم ما اگه بخواد الکی بهانه در بیاره….!!!.

زود از یه موضوع خسته میشم که این به خاطر همون تنوع طلبیمه که اول بار گفتم.سعی می کنم تفریح و کار با هم باشه یعنی اگه بشه کارمو طوری انجام می دم که ازش لذت ببرم و برام تفریحم باشه اما اگه نتونم سعی می کنم طوری برنامه بریزم که بین کار بالاخره تفریح هم باشه.گفتم برنامه،کلا برنامه های خیلی خیلی خوبی می ریزم(و این باعث می شه بعضی وقتابین PوJ شک کنم)اما شاید فقط به ده درصد اونا عمل می کنم البته بسته به شرایط فرق می کنه یعنی وقتی می دونم که مثلا دوماه دیگه این امتحانو دارم از همون اول برنامه می ریزم که آخر کار خیلی بهم فشار نیاد اما هیچ وقت این اتفاق نمیوفته یعنی آخرش مجبور می شم که دو روز آخر کار کنم و اونوقت باز هم برنامه میریزم که چیزی از قلم نیوفته و بتونم به همه ی کارها رسیدگی کنم و چون توی شرایط بحرانیم مجبورم بهش عمل کنم در یه کلام عمل به برنامه فقط در ددلاین برای من معنا پیدا می کنه!!.

انتقاد پذیر نیستم چون خودم کاملا به کمبود هام اطلاع دارم و از اینکه یه نفر مدام اینو بهم یادآوری کنه متنفرم.اما خب انتقاد می کنم شاید این اصلا درست نباشه یعنی یک نفر که انتقاد می کنه باید خودش هم انتقاد پذیر باشه اما به هرحال این موضوعیه که دارم روش کار می کنم و سعی می کنم که ملایم تر نظرمو بیان کنم!!در کل آدم پرحرفیم شاید نیاز نبود که بگم چون کاملا مشخصه.هنوزم حرفای زیادی دارم که بگم اما فکر کنم تا همین جا کافی باشه از شما ممنونم که حوصله به خرج دادین و تا آخرش همراهی کردین

حالا شما اگر هنوز تیپ شخصیتی خودت را نمی دانی،  تست MBTI را امتحان کن.

 

One thought on “داستان یک ENTP

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>